Thursday, November 02, 2006

امشب دلم آرزوی تو دارد.
نجوا کنان و بی آرام،خوش با خدایش،
می نالد و گفت و گوی تو دارد.
-تو آنچه درخواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند.
تو آنچه در قصه خوانند.
تو آنچه بی اختیارند پیشش،
خواهند و نامش ندانند-
امشب دلم آرزوی تو دارد...
م.امید


این هم از آخرین سوفار!
دیگه نمی نویسم...
دوستتون دارم!!!

Wednesday, November 01, 2006

خیره به ترس

فقط به تکه خاکستری دیوار نگاه می کرد. خیره شده بود تا رنگ خاکستری رو فراموش نکنه. حس می کرد با نگاه به این رنگ می تونه به این بی تفاوتی ادامه بده. همه اسم این خیره شدن رو عقل و منطق گذاشته بودند و یا به این بی تفاوتی ظاهری آرامش و متانت می گفتند؛ اما همین طور که خیره بود و خسته از چشمهایی که حتی اجازه پلک زدن نداشتند به رنگهای دیگری هم فکر می کرد... ناخودآگاه یادش می آمد که قبل از رنگ خاکستری، دیوار اتاق رنگ آبی داشت و حالا یک نفر از اول دیوار شروع کرده بود و داشت رنگ قرمز تندی به دیوار می زد و لحظه به لحظه به نقطه خیره شده نزدیک تر می شد. حالا فقط چند لحظه مونده بود تا آخرین لکه خاکستری هم به قرمز تبدیل بشه... و او از همین قرمزی می ترسید که مبادا با دیدن قرمز هم مجبور باشه عکس العمل خاکستری نشون بده!!!

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آن روح مرا رام کرده است
جان سختی ام نگر،که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگی اش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت،از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه،خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت!هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را!

فریدون مشیری

Wednesday, October 18, 2006

این هم راهی برای رسیدن به ثواب!

1: ای بابا چرا راننده نمیاد؟ مردیم از گرما. سه ساعته نشستیم. فکر می کنه مردم معطلشن!
2 : آره والا. معلوم نیست پول می گیرن چی کار کنن!؟ فقط بلدن ما رو تو این گرما نگه دارن.
1: بهشون هم اگر حرف بزنی انقدر بی چشم و رواند که حساب نداره!
2: آره من دیروز با یکیشون حرفم شد، انقدر بی ادب بود که حد نداشت. البته بیچارش می کنم؛این طوری که نمی شه اصلاً انگار نه انگار که ما چی کاره ایم و اونا چی کارن!!؟
1: شما شاغلید؟
2: بله تو دبیرستان معلم معارفم.
1: به! چه عالی! شماهایید که باید این جوونها رو با خدا آشنا کنید. الآن که واقعاً وضع افتضاح شده. آدم نمی تونه تو قیافه جوونها نگاه کنه!اصلاً انگار نه انگار که دین و مذهب دارند یا خدایی هست که باید ازش بترسن!
2: ای بابا! خواهر دوره ایمان تموم شده. شما نمی دونید ما تو این مدرسه چیا می بینیم!!دیروز یکی از شاگردهای پیش دانشگاهیمو تو خیابون با یه پسر دیدم. باور کنید من به جای اون داشتم از خجالت آب می شدم! آدم نمی دونه چی باید بگه...شما چطور شاغلید؟
3: خانوم ها بلیطهارو دست به دست بدن جلو.
2: چه عجب ! بالاخره اومد.
1: آره... من خونه دارم. یعنی راستش خونه نشین شدم وگرنه قبلاً کار می کردم.
2: چرا خونه نشین؟کارتون چی بود؟
1: تو بیماستان کار می کردم. بعد از جنگ هم پرستارم اما پرستار تو خونه برای آقامون.
2: خدا بد نده... شوهرتون جنگی بود؟
1: موقع جنگ رفت جبهه. از جنگ به بعد زندگیم زیر و رو شد. شیمیایی شد. تو این دو ماه اخیرهم حالش خیلی بدتر شده. بردیمش بیمارستان.دیگه امیدی بهش نیست.روز به روز بیشتر آب میشه،تکون هم نمی تونه بخوره،پوستش خشک شده،انگار یک قطره آب هم تو بدنش نیست. موقع نفس کشیدن هم تمام ریه اش خس خس می کنه...
2: اجازه بدین بهتون دستمال بدم... بفرمایین... فقط می تونم بگم اگر آدمهای خدایی و با شهامتی مثل شوهر شما نبودن ما الآن نمی تونستیم انقدر آزاد کنار هم بشینیم و حرف بزنیم؛باید دین و ایمونمون رو زیر پا له می کردیم و به حرف آمریکایی های خدا نشناس گوش می کردیم.
1: ممنون. ببخشید دست خودم نیست،حالم اصلاً خوش نیست،سریع گریه می کنم.
2: اختیار دارین! این چه حرفیه! ولی خدا دوستون داره که چنین شوهری نسیبتون شده. یه شوهر که تو این چند وقت کنارش بودن هم عین ثوابه...
1: والا من که نه روحیه دارم نه از جسمم چیزی مونده. جوونی هاش خیلی خوش بر و رو و درشت بود اما الآن از یه پسر یازده ساله هم ضعیف تره.
2: ولی خواهر نگهداری این شوهر بهشت رو بهتون واجب کرده. من که خیلی دوست داشتم که شوهری مثل شوهر شما داشتم تا از وجودش ثوابی میبردم. همین ثوابی که براتون نوشته شده عین آرامشه...
1: آخه نبودنش خیلی بدتره من میمونم و اون دو تا بچه.
2: خدا حفظشون کنه ولی به جاش خودتون و دو تا بچه هاتون همیشه تو نظر خدا هستین. والا من که خیلی طالب بودم موقع جنگ زن همچین آدمی بشم. ثوابش...
1: نگید تو رو خدا! نمی دونین چقدر سخته!
2:خب همین سختی باعث ثواب می شه.شما ثواب بغل دستتونه و زندگی کردنتون یعنی ثواب بردن اما من باید برای رسیدن به ثواب همیشه عبادت کنم و مواظب باشم دست از پا خطا نکنم.نا شکری نکنین! بی انصافیه...!
1: شما نمی دونین چه عذابیه. آواز دهل از دور خوش است!
2: نه والا! من هم می فهمم؛ آخه خدمت به چنین آدمی نعمته لذت هم داره. مثلاً من-البته ناشکری نمی کنم- شوهرم مدیر عامل یه شرکته با 4 تا بچه که هر کدوم کار خودشون رو می کنن.از صبح تا شب هم شوهرم تو اون شرکته که راستشو بخواین اصلاً نمی دونم چی کار می کنه!! وقتی هم میرسه خونه شام می خوره ، نماز و قرآن بعد هم خواب. هیچ وقت با هم نیستیم. هر وقت هوس کنه باهام مهربون می شه...که اون هم معلوم نیست چی شده؟!
1: با اجازتون من این ایسگاه پیاده میشم.ایشالله همیشه سالم باشین. خدانگهدار.
2: خواهش می کنم . ولی ناشکری نکنین،شما جاتون تو بهشته. خدا به همراهتون.

تا حالا شده برای رسیدن به ثواب دلتون بخواد کسی بمیره؟ یا حتی تو چنین شرایطی برای طرف مقابل آرزوی صبر یا شفا نکنید؟!!!



Thursday, October 12, 2006

آنومی در تاکسی

یه پراید سیاه رنگ برای تمام مسافرهای کنار خیابان چراغ می زد وقتی به من رسید اشاره به خیابانی کرد که مقصدم بود. سوار شدم راننده یه پسر حدوداً 25 ساله بود با تیپی که امروزی بود وموهایی که تا روی شونه هاش ریخته بود. داخل ماشین هم صندلی ها با چرم قرمز و مشکی روکش شده بود و یه سی دی داخل ضبط صدای شهیار قنبری رو پخش می کرد؛خواننده و ترانه سرایی که مدتهاست در لس آنجلس سنگ سیاست به سینه می زنه و اشعاری بدون فعل برای اعتراض به سیاست ایران می نویسه. خلاصه چند قدم جلوتر دو تا مسافر دیگه هم سوار شدند که هیچ دقتی بهشون نکردم تا اینکه حس کردم صدای سینه زنی و نوحه خوونی شدیدی از اطراف میاد. به ماشین های دور و بر نگاه کردم اما صدا از آنها نبود تا اینکه مسافر بغلی از جیب پیراهنش گوشی 6600 نوکیا درآورد ،تازه متوجه شدم صدای زنگ تلفن ایشون بوده و بعد با صدای بلند شروع به صحبت با موبایل کرد:سلام حاجی،مخلصیم...نماز روزه هاتون قبول...
و با این صحبت ها صدای ضبط بلند تر می شد و دوست مؤمنمون هم صدای خودش رو رساتر می کرد:...بله حاجی من فکر کردم پرچم امام حسین هم بزنیم اما تو مسجد هیشکی نباید بهش دست بزنه می دونی که حاجی... و باز صدای بلندتر شهیار قنبری.
قیافه دوست مؤمن نظرم رو جلب کرداو هم حدوداً 25 ساله،موهایی خیلی کوتاه و ریش هایی خیلی بلند که مطمئناًمدتها بود حتی دست هم نخورده بود! یک پیراهن نخی کرم رنگ که نامرتب و چروک روی شلوار سیاهی قرار گرفته بود که از اتو برق افتاده بود و یک انگشتر عقیق بزرگ به دست راست درست برعکس دستبند چرمی پهنی که راننده به دست چپ داشت.
صدای شهیار قنبری با حاجی حاجی گفتن حال و هوای جالب و یه کم مسخره ای به تاکسی داده بود. هیچ وقت تو فضای انقدر کوچیک یه همچین تضاد بزرگی ندیده بودم و این تضاد وقتی بیشتر خودش رو نشون می داد که آینه جلوی ماشین پل ارتباطی دو تا دوست 25 ساله شد ه بود که هی چشم به چشم هم بدوزند و به هم با کینه نگاه کنند. کینه ای که نه پرچم امام حسین می شناخت و نه صدای شهیار قنبری...!


انسان... این شقاوت دادگر!این متعجب ِ اعجاب انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگترین عشق و عظیم ترین انزوا!
انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیا نی ِ خود به راز ِ طبیعت و پنهان گاه ِ
خدایان ِ خویش پهلو می زند
!
احمد شاملو

Monday, September 18, 2006

ادامه...

راستش دوست عزیز غریبه نام بحث را خیلی گسترده کردند. از صمد تا شیوه های استفاده از مذهب. من هم بر حسب علاقه شخصی بحث مذهب را ادامه میدهم.
اشاره درستی به استفاده های متفاوت از دین توسط دوستمون شده(در نظرها). اما دو گروه عمده جامعه کنونی ما شامل افراد مؤمن و معتقدی است که با اعتقاد به خدا و دین او به زندگیشان ادامه می دهند و بر حسب میزان اعتقادات دست به انجام کارهای مختلف می زنند و اما گروه دوم گروهی اند که با استفاده از دین اعتقادات مردم را تحت تأثیر قرار می دهند و از دین به عنوان ابزاری برای حفظ و گسترش قدرت استفاده می کنند.
از هر قشر و فرهنگی افرادی در گروه دوم قرار دارند...
شاید نمونه بارز این مسئله وارد شدن خرافات بیش از اندازه در دین باشد(به دست همین افراد). خرافاتی که مردم را بیشتر به نیروهای ماورایی و آسمانی متکی کرده و بسیاری از افراد داشتن بزرگترین نعمت خداوند یعنی عقل را فراموش کردند.
زیاد شدن بی سابقه امامزاده هاو مساجد با سرعتی باور نکردنی نمونه همین خرافات است. که حتی تمام زیبا ییها و طبیعت یک روستای بکر را از بین می برد،به این دلیل که حتی به معماری زیبای مسجد دیگر توجه نمی شود و فقط با چند ورق آلومینیوم مسجدی به رنگ نقره ای و طلایی بر پا می شود و حتی چند روز هم نمی گذرد که درختهای اطراف هم پر از تکه پارچه های گره خورده می شوند. تمام این اتفاقات در حالی می افتد که دین اسلام تأکید بسیاری بر عقل دارد.
(البته نباید گروهی را فراموش کرد که به همین دلایل از دین فراری شده اند و حتی وجود خدا را هم انکار می کنند و یا مدتهاست خدا را فراموش کرده اند!!!)

مذهب هر کس شیوه زندگی اوست ...

Wednesday, September 06, 2006

به نام خردمندان

امشب خیلی دوستانه و بداهه می نویسم وبرای دوست عزیزی می نویسم که نظر زیبایی برای نوشته قبلی من گذاشتند و البته خودشون رو معرفی نکردند تا افتخار آشنایی باهاشون رو بیشتر پیدا کنم.
خیلی خوشحال شدم و آرامش گرفتم وقتی که دیدم کسی بدون هیچ غرضی منظور اصلی من رو از نوشتم متوجه شدند. اشاره ظریف ایشون به صمد بهرنگی باعث لبخندی شد که مدتها بود شیرینی اون رو مزه نکرده بودم.در واقع صمد دوست دوران راهنمایی من بود. دوستی که بهم یاد داد فکر کنم، اشک بریزم و از ته دل بخندم . دوستی که سر گذشتش زندگی کردن و انسان بودن رو بهم آموخت و البته هیچ وقت فرقه وحزب صمد اهمیتی برای من نداشت چون بیشتر از اسمی که روش بود تلاش می کرد و همشیه به دنبال خرد بود و خردمند بودن مخصوص جریان خاصی نیست.
به قول دوستمون نباید صمد و صمدها رو فراموش کرد. اما چیزی که همیشه من رو به فکر وا میداره اینه که مذهب ریشه دارترین رکن اعتقادات یک ایرانیه (مثل خودم) و بسیار زیبا و آرامش بخشه و هیچ وقت نمی شه مذهب رو از زندگی این مردم پاک کرد.
مشکل من و شاید خیلی های دیگه همین جاست این که این مذهب یاد گرفته نمی شه بلکه تزریق می شه. شاید جایی برای یادگیری وجود نداره و شاید همت یاد گرفتن. دیگه مردم حوصله کندوکاو معانی رو ندارند...(البته از روشنفکران کنونی ایران نمیشه انتظار داشت که این شرایط رو بهتر کنند. چون اکثرشون مقلدند و از اصل فرهنگ دور شدند.دنبال جریاناتی رو گرفتند که در ایران راه به جایی نمی بره مگر گمراهی بیشتر. (
من متعلق به هیچ فرقه و اندیشه ای نیستم مگر اندیشه ای که خودم بهش رسیدم و باهاش زندگی می کنم و با راه و روش خودم به آرامش و خدا میرسم...
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم...
م.امید

Tuesday, August 29, 2006

فکر و فریب

همه از ته دل می خندیدند، من هم با دیگران می خندیدم اما خندم مثل بقیه نبود؛ شاید خندم یه کم تلخ بود، تلخی خندم به خاطر سادگی کسانی بود که خیلی راحت می شد با عقایدشان بازی کرد؛ عقایدی که مذهب بنیاد آن را تشکیل می داد. اما این مذهب فقط رخنه کرده بود و هیچ کس حاضر نبود به عقیدش و به کاری که می کنه فکر کنه...
اجازه بدید از اول تعریف کنم: تو کوچه پس کوچه های اطراف حرم امام رضا قدم می زدیم. به کوچه قدیمی و باریکی رسیدیم که خیلی خلوت و بی سرو صدا بود. چند متر جلوتر در چوبی و قدیمی ای وجود داشت که مطمئناً 7-8 سال بود حتی باز هم نشده بود، پوسیده و پر از خاک. یکی از همسفرها که به آدم خوشگذرون و خوش مشربی معروفه بهمون گفت می خواد یه کار خاطره انگیز انجام بده. همه ما رو سر جامون نگه داشت و به سمت در رفت. دستش را به در گذاشت، یک صلوات بلند ختم کرد، بعد دست را به صورتش کشید و شروع کرد زیر لب چیزی را زمزمه کردن که همه ما مطمئن بودیم هیچی به غیراز پیس پیس نمی گه...
باور کنید به 2 ثانیه نکشید که تمام مردم صف کشیده بودند و برای رسیدن به در همدیگرو هل می دادند و حتی به هم بدوبیراه می گفتند بدون اینکه فکر کنند چند تا کوچه آن طرف تر حرم امام رضا با آن همه عظمت وجود داره و لزومی نداره به خاطر این در که اصلاً معلوم نیست چرا ناگهانی مقدس شده با هم دعوا کنند...
این یک فاجعه است که یه آدم شوخ و زیرک بتونه انقدر راحت دیگران را مضحکه کنه و این دیگران اصلاً متوجه این تمسخر نباشند، فقط تقلید کردن را یاد گرفته باشند؛ تقلید مطلق بدون کمی زحمت فکر کردن. کسانی که هیچ وقت علامت سؤال تو ذهنشون پیدا نمی شه و هیچ تلاشی برای پیشرفت نمی کنند.
حالا قضاوت با خود شما که چقدر ارحت می شه چنین مردمی را سرگرم کارهایی کرد که هیچ پایه و اساسی نداره و هر روز برای آنها مقدسات جدیدی اختراع کرد!!!
حتی می تونی خودت را یک آدم مقدس و خدایی معرفی کنی و همه باورت کنند(اون وقت نونت تو روغنه
)!!!
حرف من این است:
قطره ها باید آگاه شوند
که به هم کوشی بی شک
می توان بر جهت تقدیر فایق شد.

بی گمان ناآگاهی است
آنچه آسان جو را وا می دارد
که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر
و مقدر را
چیزی پندارد
که نمی یابد تغییر...

احمد شاملو

Sunday, August 20, 2006

جرئت خودشناسی

در چند سال اخیر انواع و اقسام کلاسها و کتابهای خودشناسی بازار داغی پیدا کرده و البته خودم هم از طرفدارهای خودشناسی بودم و هستم، روی این زمینه هم خیلی کار کردم... اما همیشه برای خود شناسی از وسط کار شروع می کنند(به نظر من)؛ یعنی از فکر کردن در مورد توانایی ها و دسته بندی آنها به مثبت و منفی از نظر خود فرد. اما خود شناسی فقط فهمیدن و کنترل احساسات و توانایی ها و استفاده مناسب از آنها نیست.
برای شناخت اینکه واقعاً کی هستیم؟ و چه کارهایی میتونیم انجام بدیم؟ اول باید سراغ شناسنامه ها بریم: کجا متولد شدیم؟، چه مذهب و آیینی برای ما نوشته شده؟، چه سالی متولد شدیم؟ و حتی به اسممون فکر کنیم...
و بعد به خانواده ای که در آن متولد شدیم و رشد پیدا کردیم نگاه کنیم، به محله و شهری که در آن زندگی می کنیم، اینکه از چه قوانینی در کشورمون تبعیت می کنیم و... .
که البته رسیدگی به همه این مطالب روزها وقت می خواد و چند روزی باید عمیقاً فکر کرد(شاید پیش پا افتاده باشه اما در عمل کار خیلی سختیه!).
و حالا به ساده ترین قضاوت در مورد خودمون می رسیم، که تا رسیدن به این قضاوت هیچ بعید نیست که هر فردی دچار شک و تردید بشه. شک به اینکه آیا واقعاً از این هویت نسبتاً اجباری راضی هست یا نه؟!! و اگر می تونست خانواده، محله، شهر و کشورش را خودش انتخاب کنه همین شرایط را انتخاب می کرد؟!! هر فردی میتونه به تمام شرایط شک کنه. اینکه چه چیزهایی را واقعاً کسب کرده و یاد گرفته و چه چیزهایی را با چشم بسته فقط تقلید کرده...حالا او خودش تصمیم می گیره که باید از این به بعد شرایط را چه جوری بسازه و ادامه بده!
اگر کسی از شرایطش راضی باشه تازه می تونه به توانایی هاش فکر کنه و آنها را پرورش بده و اگر کسی ناراضی باشه انقدر باید روی شرایطش تمرکز کنه تا آنها را هضم کنه و بعد یک پله بالاتر بره...خود شناسی خیلی پیچیده ست و با نوشتن و خواندن چند صفحه امکان پذیر نیست. جرئت دست به یقه شدن با خود اولین شرط این راهه!!! ولی آشنایی با خود در نهایت زیبا ست و میشه با این آشنایی زیباتر زندگی کرد چون در این راه فردو هویت و فرهنگ و جامعه به هم گره می خورند...

مثل همیشه دوستتون دارم!

Sunday, August 13, 2006

زندگی شطرنجی

یه قهوه تلخ خورد و چند لحظه ای چمشهاشو بست. سرش سنگینی می کرد. پلکهاش یسته می شدو سر گیجه عجیبی داشت. هر چقدر به جملات روی کاغذ نگاه می کرد، هیچی نمی تونست بخوونه. کلمات معنای خودشونو از دست داده بودند. آوای حروف رو فراموش کرده بود. با قلم غریبه بود و دستهاش حرکتی نداشت. آخرین قطره قهوه ره خوردو دفتر رو بست. رو به صفحه شطرنجی کرد که تمام مهره ها با نظم خاصی کنار هم ایستاده بودند و خیره به صف رقیب نگاه می کردند. ساعتها بود مهره های سیاه و سفید جاوی هم دیگه قد علم کرده بودند، به هم زل زده بودند و لحظه ای از هم غافل نمی شدند. به این فکر میکرد که زندگی هم چیزی جدای از شطرنج نیست باید زیرکانه اطرافتو زیر نظر بگیری، با کوچکترین اشتباه از صحنه حذف می شی! چقدر زجر آوره که نتونی به بقیه به چشم دوست نگاه کنی! و همیشه باید منتظر خنجری باشی که دوست و دشمن به بدنت فرو کنند.
این بار قهوه تلخ هم به سنگینی سرش کمک نمی کرد، قهوه هم آرامش و ازش می گرفت...
ببخشید نق زدم خیلی دلم پره!!!

Friday, August 11, 2006

افق روشن

سلام به همه خیلی دوست داشتم بعد از این مدت که می نویسم یه حرف جدید و زیبا داشته باشم. اما انقدر از اخبار روز خستم که مغزم توان بیان زیبایی ها رو نداره …
حزب الله لبنان… سالروز بمباران هیروشیما… صهیونیستها… تا کی ؟؟؟
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسانی برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبل سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم
!
احمد شاملو